گنج

شمارهٔ ۸۴

صبحدم نکهت صبا برخاستمشک گویی که از خطا برخاست
بوی زلفش سوی جهان آوردوز جهان بانگ مرحبا برخاست
دل ما با غم رخش بنشستتا بتم از سر وفا برخاست
دلم از جان گدای کوی تو شدعاقبت زار و بی نوا برخاست
بوی پیمان او نمی‌آیداز سر عهد گوئیا برخاست
سرو قدّش خمید در بستاننالهٔ خوش ز جان ما برخاست
قول بیگانگان به جان بشنیدوز سر مهر آشنا برخاست
عقل گفتا تو گوشه گیر ای دلکاین نه بالاست کان بلا برخاست
عاقبت بر جهان ترّحم کرددلبرم وز ره جفا برخاست