گنج

شمارهٔ ۸۲

چند از جان کشم به دل بارتخون من خورد چشم خون خوارت
گرچه آزار من به جان طلبیما نخواهیم یک دم آزارت
گر فروشی به جان غم رویتمی‌شوم در جهان خریدارت
چون سکندر به وصل آب حیاتدیده مشتاق شد به دیدارت
تو به خواب خوشی و من تا روزشده حیران ز بخت بیدارت
تو سر از ما کشیده‌ای چون سروما جهان کرده در سر کارت
ای دل خستهٔ حزین بیروننشد از سر هنوز پندارت