شمارهٔ ۸۱
سرو بستان خجل ز رفتارتشرم دارد شکر ز گفتارت
تا به چند ای نگار شهرآشوبمیکُشم نفس و میکشم بارت
ای طبیب دلم چه شد آخرکه نپرسی ز حال بیمارت
شرمسارم ز مردم دیدهچند جویم به اشک آزارت
گل وصل تو با دگر یاریمن دلخسته چون خورم خارت
گر به تیغم زنی از آن بازوشوم از جان فدا دگر بارت
یک سر مو اگر فروشندتبه جهانی منم خریدارت
زآن دو زلف و دو چشم پُر فتنهاز دل و جان شدم گرفتارت
هم نگاهی به سوی ما میکُنتا نگهبان بود نگهدارت