گنج

شمارهٔ ۸۰

آزاد سرو بستان! از جان شدیم بندتاز چشم‌زخم دوران یا رب مبا گزندت
چون دل به بند زلفت بستم ز روی اخلاصمن چون خلاص خواهم ای نازنین! ز بندت
زلفت، کمند دل‌ها، من، آهوی گرفتارسر چون کشم نگویی ای دوست از کمندت
از حق مگیر ای دل در عالم حقیقتمنصوروار خود را بَر دار کن ز بندت
مسکین دل بلاکش دل‌دار سرو بالاننشست آخر الامر تا در بلا فکندت
با دشمنان توان زیست، با دوستان به عزّتدشمن نه‌ای ولیکن بر دوست کی نهندت؟
صبر از لب چو نوشت، تلخ‌ست، نیک دانیتا کی توان صبوری از لعل همچو قندت؟
تا کم رسد به رویت از چشم بد گزندیبر روی همچو آتش خالی‌ست چون سپندت
من بد نمی‌پسندم بر روی دلپذیرتگر خود دل تو باری بد بر جهان پسندت