شمارهٔ ۸۲۷
صبحدم آورد بویی سویم از پیراهنشراست گویم آب حیوان میچکد از دامنش
خون ما در گردنش بود آن نگار و بس نبودطرفه اینست آن که جان گشتهست طوق گردنش
روی چون ماه تو را محتاج آرایش نبودسنبل تر را چرا آوردهای پیرامنش
زآتشی کز جان ما خیزد ز دست جور اونرم هرگز مینگردد آن دل چون آهنش
دیدهٔ یعقوبِ نابینا شود بینا دگرگر نسیم لطفش آرد بویی از پیراهنش
آنچنان رویی و مویی کس ندارد در جهانای دریغا گر بُدی باری عنایت با منش
گرچه جوجو داد بر باد جفا خاک مراماه و خورشید فلک شد خوشه چین خرمنش