شمارهٔ ۸۱۷
منّتی نیست ز خلقم به جهان جز کرمشگر به دیده بتوان رفت دمی خاک درش
گر به جانی بفروشد ز درش مشتی خاکتوتیای بصرش کن تو و از جان بخرش
غیر لطفش نبود هیچکسم در دو جهانهمچو سروی مگر افتد به سر ما گذرش
ما چو خاک ره او خوار و مقیم در یاربو که از عین عنایت به من افتد نظرش
خبرش نیست ز حال من بیچارهٔ زارلیکن از باد صبا پرسم هر دم خبرش
آهم از چرخ فلک بَرشد و اینست عجبکه در آن دل نتوان یافت به مویی اثرش
زآب چشمی که ز هجران رخش میبارمهر شبی تا کمرم باشد و مو تا کمرش
گر از آن ناوک دلدوز زند تیر جفادیده و دل بنهادیم به جای سپرش
ور مشرّف کند او کلبه احزان مراجان فشانیم به پایش ..... در ره گذرش