گنج

شمارهٔ ۸۱۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ندش۷ بیت
نگار مهوش ما را که نیست مانندشچه بودی ار برسیدی به عهد پیوندش
هوای خاطر ما چون هوای کویش کردز جان شد او به کمند دو زلف پابندش
به ریش سینه ز دلدار مرهمی جستمنداد مرهم و بر سر نمک پراکندش
چو دیده دید دو رخسارهٔ جهان آراشبه یک نظر دل مسکین بر آتش افکندش
تفاوتی نکند با همه بلا دل مناگر کنی تو شبی از وصال خرسندش
به قید زلف تو افتاد باز مرغ دلمکجا خلاص توان دادن از چنان بندش
دلی که از بر ما رفت و گشت شیداییبگو که سود ندارد نصیحت و پندش