گنج

شمارهٔ ۸۱۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ندش۹ بیت
دل ربود از من و در دست بلا افکندشدر غم هجر خدا را که چنین مپسندش
نه ز قیدش برهاند نه مرادش بدهدحیف باشد دل بیچاره چنین در بندش
زان فروشد دل بیچاره به کوی غم دوستکه نباشد به جهان هیچکسی مانندش
گویم ای دل بنشین گرد بلا بیش مگرددل دیوانهٔ ما سود ندارد پندش
نام و ننگ و تن و جان در سر کارش کردمگشت بدنام ملامت بکنم تا چندش
ترک عشقت نکند این دل سرگشته مگرمهر رویت ز ازل در دل و جان آکندش
دل همی خواست که سیْری بکند گرد جهانلیک زنجیر سر زلف تو شد پابندش
از دو عالم بجز از نام تو یادش نبوَدبار دیگر ز غمت گر به جهان آرندش
خبرت هست نگارا که جهان از غم توآتشی از رخ تو در دل و جان افکندش