شمارهٔ ۸۱۳
چون صبا آورد از زلفش نسیمی روح بخشای دل بیچاره جان را بر نسیم او ببخش
قسمتی کردند روز وصل جانان را ولیمحنت هجران او گفتا تو را اینست بخش
از کجا آوردهای این بوی روح افزا بگوزآنکه من بر بوی زلفش میکنم هر لحظه غش
گو به کوی عاشقانِ خود قدم درنه ببینتا به خاک پای تو چون میزند از دیده رش
گر قبولش اوفتد جانم بر او شادی کنمزین محقّرتر نشاید کرد او را پیشکش
از وصالم چون کشیدی توتیایی در بصرزان رخ جان پرورت در دیدهام بستهست نقش
چون که قدر روز وصل آن صنم نشناختیای دل غمدیده اکنون محنت هجران بکش
شربتی تلخست گویا شربتش ای دل از آندر مذاقت گر خوش آید جرعهای زان می بچش