گنج

شمارهٔ ۸۱۲

قافیه: ابش۹ بیت
صبا از رخ بکش یک دم نقابشکه تا بینم رخ چون آفتابش
مگر بر حالم اندازد زمانینظر زان چشم مست نیم خوابش
دو ابروی کماندارش ببیندکه باشد با دلم پیوسته تابش
اسیر بند زنجیر خودم کردکمند بند زلف پر ز تابش
شدم در کوی او خوار ای عزیزانندیدم نوبتی از هیچ بابش
اگر روزی به مهمان من آیدبرآنم کز جگر سازم کبابش
در این عالم ندیدم هیچ عاقلکه چون من نیست شیدا و خرابش
خط زنگار گونش چون بخواندمنبشتم من ز خون دل جوابش
ببیند در جهان چشمم که روزیبه رغم دشمنان بوسم رکابش