گنج

شمارهٔ ۸۱۱

قافیه: اش۹ بیت
اگر به خلق نماید رخ جهان آراشهزار جان گرامی کنند اندر پاش
به رغم دشمن بیهوده گوی رخ بنمایکه آفتاب نخواهد دو دیدهٔ خفّاش
ببرد هوش ز من آن دو نرگس جادوبریخت خون دل من به غمزه جمّاش
که کرد سنبل تر را به روی گل پُر چینکه دید غنچهٔ سیراب و لعل گوهرپاش
چو گل بدید رخش در عرق نشست ز شرمچو سرو دید قدش درد چید از آن بالاش
چو قد دوست نروید به بوستان سرویچو روی او نکشد صورتی دگر نقّاش
به بوی دوست خرابم چه چشم او مستماز آن سبب شده‌ام لاابالی و قلّاش
بگوی مطرب خوش گو، بیار ساقی میکه ترک زهد بگفتم چو مردم اوباش
به غصّه خوردن ما هیچ برنیاید کارغم جهان مخور ای دل زمانکی خوش باش