گنج

شمارهٔ ۸۰۹

ما را بجز خیال تو کس نیست هم نفسبی تو نمی‌توان که برآریم یک نفس
در بحر غم فتاده منم در فراق توای نور هر دو دیده به فریاد ما برس
دلبر به خواب صبحدم و نیستش خبرکز چشمه دو چشم جهان می‌رود ارس
خوش خفته در کجاوهٔ نازی چه غم خوریزآنکس که ناله‌ها زند از شوق چون جرس
تیغ فراق بازوی صبرم شکست و مااز دوست صبر چون بتوانیم زین سپس
بلبل صفت مقید بند و بلا شدیمروزی .... که تا بشکنم قفس
عشق تو شاهباز و من خسته دل ضعیفبا باز عشق روی تو بازی کند مگس