گنج

شمارهٔ ۸۰۸

ما در میان عاشقان عشق خدا داریم و بسآن دل نباشد کاو بود خالی ز یادش یک نفس
فریاد خوانم در غمش چون عندلیب از بوستانجانم ز شوق آمد به لب آخر به فریادم برس
حالیست بس مشکل مرا ای دوستان تدبیر چیست؟نی در فراقم طاقتی نی بر وصالم دسترس
هر دل هوایی می‌کند هر سر در او سودا بسیدانی که جز لطفت مرا دیگر نباشد هیچ کس
طوطی دل نالان شده اندر هوای وصل تودلدادهٔ بیچاره‌ای تا چند باشد در قفس
ای دل مترس از کس برو در کوی او شو معتکفزیرا که در شب محتسب هرگز نترسد از عسس
عمریست تا جان می‌دهم بر بوی وصلت در جهاندارم ز عشق روی تو در دل هوا در سر هوس