گنج

شمارهٔ ۸۰۷

ای دل خسته برو بر در آن یار مترسور چو خاک رهت آن دوست کند خوار مترس
کارت ارچه چو سر زلف بتان آشفته‌ستبار بر دل منه ای خسته ازین کار مترس
تو که جویای گل خوش نفس خوش بوییگل به دست آر و به دامن کن و از خار مترس
یار اگر یار بود با من مسکین ای دلدل قوی دار خدا را و ز اغیار مترس
ای دل آخر بگذر بر در دلبر روزیبوسه‌ای زان لب چون قندش بردار مترس
من که در بندگی اقرار جهانی کردمدل محزون غمینم مکن افگار مترس
ای که خواهی که همه کار به کامت گرددخاطر هیچکس از خویش میازار مترس