شمارهٔ ۸۰۶
جانا به جان تو که به فریاد ما برسوز آه سوزناک جگر خستگان بترس
افتادگان عشق مکن پایمال جورمغرور آن مشو که مرا هست دسترس
یک لحظه یاد آن نکنی کاو به عمر خویشبی یاد روی تو نکشیدهست یک نفس
جان جهان خراب شد از جور هر کسیآخر ز روی لطف به غور جهان برس
غمخواری جهان به تو ای شاه واجبستچون در جهان بجز تو نداریم هیچ کس
عمریست ما هوای تو در سر گرفتهایمشبهاست تا که خواب نکردیم ازین هوس
دستان ز شاخ سرو سراید به داستانکاخر که کرد بلبل شوریده در قفس
فکری ز طعن اهل جهان نیست در دلمزان رو که محتسب نکند فکر از عسس