گنج

شمارهٔ ۸۰۰

بیا که در دو جهان غیر تو ندارم کسدل حزین مرا بی تو از دو عالم بس
ز حد گذشت فراق رخ تو ای دیدهبه جان رسید دل من به غور حالم رس
اگر گذر کنم اندر دلت چه خواهد بودچرا که بحر جهان را نبود عار از خس
صبا به یار بگویی که مرغ خاطر مندرون سینه نمی‌شیند و شکست قفس
جواب گفت هوس می‌بر و هوا می‌کنکه شاهباز جهان را چه غم بود ز مگس
نرفت نام من خسته بر زبانت دمیبرفت در غم عشقم ز دیده رود ارس
من آن وفا که نمودم نکرد کس به جهانبدین صفت تو کنی جور کس نکرد به کس