شمارهٔ ۷۹۹
مریز خون دل خلق را نگارا بسمکن برین دل مسکین جفا خدا را بس
نظر به جانب ما کن چو سرو سیمینیکه یک نظر ز تو ای سرو ناز ما را بس
وفا نمای تو باری خلاف رای از چهنمیشود ز جفا یک زمان شما را بس
اگرچه خون دلم میخورد نهان چشمتمریز خون دل خلق آشکارا بس
ز حد بشد به من خسته دل جفای تو زانز کار عشق تو ای دلربا وفا را بس
چو گرد جور برآوردهای ز جان جهانمیار پیش تو این بارهٔ بلا را بس
چو طاقتم بشد از دست و پای صبر نماندمزن تو بر دل من ناوک جفا را بس
اگر نظر کند آن سایه بر من دلتنگبدان که یک نظر پادشا گدا را بس
اگر جهان همه شادی و خرّمی گیردکنون مرا غم روی تو غمگسارا بس