شمارهٔ ۷۹۸
نیاز من به رخ خود مکن ز خویش قیاسمرا به دیدهٔ اخلاص و بندگی بشناس
اگرچه نیست به سوی منت نظر لیکنمراست بر دل از الطاف دوست شکر و سپاس
شبی به دست دلم ده دو زلف مشکین رابه جان تو که مده بیش ازین مرا وسواس
به ششدر شب هجران مکن گرفتارمبزن سه شش به مراد دلم کنون در طاس
ترّحمی به دل تنگ ناتوانم کنز رنگ روی من خسته کن غمم احساس
اگر مداد شود آب جمله دریاهااگر سما و ارض میشود همه قرطاس
وگر ملائکه این شرح حال بنویسندبه سالها نتواند کرد فکر و قیاس
شناختیم و بدیدیم کام خاطرشانمباد در دو جهان ناکسان حق نشناس