گنج

شمارهٔ ۷۹۷

دیگر چه فتنه می‌کند این باد مشک بیزگر عاقلی دلا به سوی بوستان گریز
از باد صبحدم به چمن بین شکوفه‌هابنشین به زیر آن و شکوفه به سر بریز
ای نور هر دو دیده بینا ز روی لطفبا غمزه گو که بی گنهی خون ما مریز
دل رفت در شکنج دو زلفش مقام کرداز وی بگو که چون بردش کس به تیغ تیز
دانی که رستخیز قیامت چگونه استروز فراق بین که چنانست رستخیز
گم کرده‌ای دلا به سر کوی یار هوشبی حاصلست خاک درین ره کنون مبیز
تا کی جهان به درد غمش مبتلا شویمشکل توان نمودن با بخت بد ستیز