شمارهٔ ۷۸۵
ای تو چون محمود و من در بندگی همچون ایازبی نیاز از خلق و خلقی را به دیدارت نیاز
ای صبا با زلف یارم چند بازی کز حسدسوختم بازی رها کن بیش ازین با او مباز
هر که را افتاد بر محراب ابروی تو چشمکافرست ار پیش محرابت نیاید در نماز
در میان بندگانت بندهای بیچارهامسایهٔ رحمت مگیر از بندهٔ بیچاره باز
گفته بودی کار مسکینان بسازم بعد ازیننیست مسکینتر ز من کار من مسکین بساز
میزنم بر روی چون زر سکّهٔ سیماب اشکتا تنم در بوتهٔ مهر تو آید در گداز
سرو ناز از رشک آن قامت قیامت می کندیک زمان بخرام تا از پا درآید سرو ناز
از نیاز من حذر کن گاه گاه ای نازنینجانم از نازت به جان آمد مکن زین بیش ناز
گرچه باز از جور چرخ نامساعد شد زبونجان نیارد برد گنجشک ضعیف از چنگ باز
تا جهان بودهست احوال جهان را لازمستهر فرازی را نشیب و هر نشیبی را فراز