شمارهٔ ۷۸۴
در بوستان حسن بگفتم به سرو نازپیش قدش تو بیش به بالای خود مناز
در قامتش نگه کن و انصاف خود بدهکز قدّ اوست سرو چمن جمله سرفراز
آری چو دید عارض خورشید منظرتماه دو هفته از غمت افتاد در گداز
یک روز یاد بنده نکردی ز راه لطفآخر ببین که چون گذرانم شب دراز
مانند شمع تا به دم صبح در لگنبنشسته تا رقیب سرم میبُرَد به گاز
محراب ابرویت که مرا قبلهٔ دلستآیم به صبح و شام در آن قبله در نماز
گرچه نماز ما که پذیرد به صبح و شامماییم معتکف به در پردهٔ نیاز
آن سرو راستی که به عالم پناه ماستاز ما چراست سایهٔ رحمت گرفته باز
مسکین کبوتری چو دلم نیست در جهانافتاده از فراق تو در چنگ شاهباز