شمارهٔ ۷۷۶
کیست به عالم مرا غیر غمت دستگیرای بت نامهربان هان ز غمم دست گیر
ای تو خداوند و ما از دل و جان چاکرتهم نظر مرحمت باز مگیر از فقیر
گر بکشی بندهام ور ننوازی غمینچاره بجز صبر نیست کز تو ندارم گزیر
روی تو برگ سمن بوی تو مشک ختنقد تو سرو چمن سایه ز ما برمگیر
باد سحر گوییا میوزد از کوی دوستزآنکه جهان مست شد باز ز بوی عبیر
ای دل مسکین برو بر سر کوی وفاروی مگردان ز کس گر بزنندت به تیر
گفت خِرَد ترک کن عشقِ بتان، چون کنم؟کرد به لطف آن صنم جان جهانی اسیر
در غم هجران او صبر و دل من کجاچون بشکیبد مرا دیده از آن بی نظیر
صبر مفرما مرا در غم هجران اوچون کند آخر بگو طفل صبوری ز شیر
هست بسی خوبروی در همه آفاق لیککس نبود در جهان چون بت من دلپذیر
کعبهٔ جان و جهان در طلب وصل توخار مغیلان بود پای دلم را حریر