شمارهٔ ۷۷۷
دلم از درد فراق تو به جان آمد بازجانم از شوق وصالت به فغان آمد باز
مژدهٔ وصل تو ناگه به جهان دردادندجان پژمرده ز مهرت به جهان آمد باز
حال دلدار دلم خواست که معلوم کندآشکارا ز برم رفت و نهان آمد باز
گفتم ای دل چو برفتی ز برم حال بگویگفت خاموش که آن روح و روان آمد باز
مژده سوی چمن و آب روان باید بردکه دگرباره ز در سرو روان آمد باز
جان به شکرانه بدادیم چو دیدیم به چشمسرو بستان ملاحت که چمان آمد باز
شکر معبود که طاووس دل محزونماز در گلشن جان جلوه کنان آمد باز
دل من لعل لبش دید و به تحسین میگفتلعل جان بخش نگر جان که به کان آمد باز
گفته بودی که تو روزی ز غمم باز آییاز غم روی تو ای جان بتوان آمد باز
آنکه بودی به تو دلشاد و تو بر وی دلشاددر کناری بُد و آخر به میان آمد باز
ای جهان گرچه شدی پیر ز ایام فراقمونس جان و دل پیر و جوان آمد باز
همچو لاله دلم از درد فراقت میسوختدیده سوی تو چو نرگس نگران آمد باز
بلبل جان من از خار فراقت شده لالاز گل روی تو آخر به زبان آمد باز