گنج

شمارهٔ ۷۷۵

نکهت خطّست یا بوی بنفشه یا عبیریا نسیم زلف دلدارم که باشد دلپذیر
بوی زلفت چون بنفشه سود می‌دارد عظیمدر دماغ جان من زان روی باشم ناگزیر
جان ز من خواهی نگارا تا فرستم پیشکشزآنکه می‌دانی بجز جان هیچ نبود با فقیر
با وجود این همه فقر و بلای فاقه همجان به نزد همّت صاحبدلان باشد حقیر
راست می‌پرسی ز ما چون قامت او سرو نیستجز خیال روی او ما را نباشد دستگیر
در حدم ناید قدش زیرا که باشد بی عوضدر خیالم نگذرد از بس که باشد بی نظیر
من جوانی داده‌ام بر باد عشق از جور یارتا نگویی یک زمان آسوده‌ام از چرخ پیر
صبر فرمایی مرا در عاشقی مشکل بودطفلِ راه عشق تو چون صبر بتواند ز شیر
من به امیدی دهم جان تا نظر بر ما کندآه اگر لطفش نباشد در جهانم دستگیر