شمارهٔ ۷۷۴
ای مسلمانان بتی دارم به غایت دلپذیرچابک و رعنا و چست و نازنین و دلپذیر
صبر فرماید مرا در عاشقی آن بی وفاتا کی آخر طفل مسکین صبر بتواند ز شیر
وصل یار نازنین و خلوتی جوی از رقیبای جوان گر هوش داری گوش کن از عقل پیر
در من این عیبست آخر چون ز سر بیرون کنممن ز روی خوب و بانگ چنگ باشم ناگزیر
دل سپر کردم ندادم ترکش امّا تا به کیچون کمانم گه کشد گه دورم اندازد چو تیر
روز وصل دلبران را قدر چون نشناختیای دل بیچاره چون هجران درآمد بازگیر
چون طلبکار وصال کعبه جانان منمباشد اندر راه ما خار مغیلان چون حریر
گر نوازد یک شبم آخر چه نقصان آیدشگر جهان روشن شود از وصل آن ماه منیر