گنج

شمارهٔ ۷۷۳

قافیه: یر۷ بیت
درافتادم به عشق او ز تقدیرمسلمانان مسلمانان چه تدبیر
چنانم بر وصالش آرزومندکه بگذشته‌ست از تحریر و تقریر
خداوندا تو یاد عشق خوبانز جان ما به لطف خویش برگیر
چرا در عشق او از خود خبر نیستچه چاره چون چنین رفته‌ست تقدیر
چه بازی می‌کند بنگر تو از دورفغان از جور این چرخ کهن پیر
به جان آمد دل من از فراقششده مهر رخ خوبش جهانگیر
عجب گر نشنوی ای نور دیدهفغان و ناله‌های ما به شبگیر