شمارهٔ ۷۷۲
بیچاره دل به درد تو تا کی بود صبورجان را تو قوّتی و دلم را تویی سرور
تا چند صبر باشدم از روی مهوَشتتا کی بود شکیب بگو دیده را ز نور
آنچ از فراق تو به سر ما گذشت دوششرح بلای آن نتوان گفت در حضور
در جنّت ار برند مرا بی حضور دوستبی وصل جان فزاش نخواهم جمال حور
ای جان نازنین من آخر بگو ز ماتا کی تو دور باشی و من باشم از تو دور
آخر ترّحمی به من و حال من بکنبیچاره دل ز روی تو تا کی شود به دور
گویی صبور باش به هجران تو در جهاندیدی که هیچکس شود از جان خود صبور