شمارهٔ ۷۷۱
بردی دل من به چشم مخمورای چشم بدان ز چشم بد دور
هر کس که به رویت افکند چشمدر چشم نیایدش دگر حور
ای دیده جان ما ندیدهای نور دو دیده چون تو منظور
باز آی که از غم فراقتدر دیده نماند بی رخت نور
مسکین دل من به رغم نشستهبر شهد لب تو همچو زنبور
عشق رخ تو چو شاهبازستبیچاره دلم به سان عصفور
هستی تو طبیب درد دلهاماییم ز درد هجر رنجور