گنج

شمارهٔ ۷۵۹

گفتم چو باز آید مگر بر حالم اندازد نظرباز آمد و شد حال من از لطف او آشفته‌تر
یارب که گوید حال من در حضرت آن پادشاههم لطف او یاد آورد از حال درویشی مگر
تا دور گشت آن سیم تن از غم شدم بی خواب و خَورچشمم به ره گوشم به در کز وی دمی آرد خبر
ای باد وصلش را بگو کز محنت هجران توبیچاره‌ای در جست و جو تا کی خورد خون جگر
شاید که آری رحمتی کافتاده‌ام در زحمتیچون دادت ایزد دولتی در حال مسکینان نگر
امید الطافت مرا افکند در عین عناور نه من بی دل کجا وین زحمت و این درد سر
تا کی مرا ای سنگدل داری چنین خوار و خجلکار من مسکین مهل کز غم شود زیر و زبر
تا عهد با تو بسته‌ام عهد کسان بشکسته‌امتا با غمت پیوسته‌ام شادی نیندیشم دگر
صد چوب تیر از ترکشت کاو بر دل ما می‌زنددل کرده‌ام قربان او جان و جهان پیشش سپر