گنج

شمارهٔ ۷۶۰

این شب تیره هجران به سر آید آخرواختر برج وبالم به در آید آخر
گرچه سر می‌کشد از ما مگر از لطف شبیآن سهی سرو دمی در گذر آید آخر
دلبرم رفت به خشم از بر ما بی گنهیهم از آن رفته به خشمم خبر آید آخر
گرچه از اوّل شب رفت ز پیشم باشدکز در بخت من آن یار درآید آخر
کار من با سر زلف تو دراز افتاده‌ستهست امیدم که چنین کار برآید آخر
گرچه بستان امید از غم هجران پژمردغنچه باغ وصالم به بر آید آخر
در جهان جز غم عشق تو ندارم آریهم به حال من مسکین نظر آید آخر