شمارهٔ ۷۴۴
بس که کردم در فراق روی جانان انتظارکرد ما را در جدایی زار و حیران انتظار
انتظارم مونسی شد گوئیا در روز و شببس که کردم در غم آن سست پیمان انتظار
روزگاری تا دل من درد دوری میکشدبر عناء صبر و بر امّید درمان انتظار
هر زمان گویم که ای دل ترک عشق او بگودر وفای بی وفایی چند بتوان انتظار
باز گویم بر امید دولت روز وصالعاشاقان را خوش بُوَد بر بوی جانان انتظار
دل قوی دار و مترس از هجر او مردانه باشعیب نبود گر کشند از بهر خوبان انتظار
در فراق روی او جان از جهان بیزار شدبیش ازین طاقت نمیآرد دل و جان انتظار