گنج

شمارهٔ ۷۴۳

قافیه: ار۷ بیت
دل به جان آمد ز دست جور یارغم نخوردم یک زمان آن غمگسار
از جفا نگذاشت چیزی کاو نکردبا من دلخسته آن زیبا نگار
همچو زلف آشفته گشتم در غمشای مسلمانان به سان روزگار
یاد من گویی برفت از یاد اوبی وفایی پیشه کرد آن گل عِذار
هرکه عشق روی گل دارد بگوتا بپوشد از سلحداران خار
تشنگان را بر دهان جان چکانقطره‌ای زان هر دو لعل آبدار
پای دارم در جهان چون بندگانتاجدارا دستم از دامن مدار