شمارهٔ ۷۴۱
عاشق گل کی خورد غم از سلحداران خارخاصّه آن کس کش نباشد بی رخت صبر و قرار
از چه رو آخر برآشفتهست با ما زلف تواز سر شوریدگی جانا بسان روزگار
خاک راه او شدم دادم به دست باد هجرآتشی در جان ما زد زان دو لعل آبدار
یا بکش تنگم به بر چون تنگ شکّر دلبرایا بکش در پای هجر دوست جور از ما بدار
دست وصل از ما مدار و مفکنم در پای جورچون جهان را هست جانا بر وجود تو مدار
خلق گویندم برو ترک غم عشقش بگوای مسلمانان به عشق او ندارم اختیار
گل به دامان میبرند از بوستان دوستانمی نمییارم شد آنجا از جفای نوک خار
چند خون من بریزی زان دو چشم نیمه مستچند تاب من دهی همچون دو زلف تابدار
ای دل محزون مخور زین بیش غم در کار عشقزآنکه چندانی نمیباشد جهان را اعتبار