گنج

شمارهٔ ۷۳۸

نهاد ملک دلم بر غم رخ تو مدارچو زلف خویش دلم بیش ازین شکسته مدار
چو ما ز سحر دو چشم خوش تو مست شدیمبیا که از می لعل تو بشکنیم خمار
صبا گرت گذر افتد به کوی یار بگویکه در فراق تو تا کی کشد دل من بار
تویی که بر من بیچاره‌ات نباشد مهرمنم که بی تو ندارم به هیچ گونه قرار
به لب رسید مرا جان ز دست هجرانتمکن جفا که چنین کس نمی‌کند با یار
چو خاک بر سر راهت فتاده‌ام جانامرا ز خاک مذلّت به لطف خود بَردار
چو نیست طاقت صبرم چو هست درد فراقغم زمانه ازین بیش بر دلم مگمار
خداست مطّلع حال من که در شب و روزدعای دولتت از جان همی کنم تکرار
مراد من بده ای دوست ورنه می‌دانمجزای این بدهد ایزدت به روز شمار
شدم به کام دل دشمنان و هجر ای دوستمرا به کام دل دشمنان چنین مگذار
به جان تو که من خسته در فراق رُختشدم ز جان و جهان و جهانیان بیزار