گنج

شمارهٔ ۷۳۲

چو چشمانت منم پیوسته بیماربه محراب دو ابرویت گرفتار
ز هجران تو بیمارم طبیبابه وصل خود مرا تیمار می‌دار
مرا تا کی چنین سرگشته داریبه قرطاس فراقت همچو پرگار
برفت از پیشم آن سرو سمن‌بویکجا سرو روان آمد به رفتار
ربود از من دل آن ماه سخنگویشنیده‌ستی که ماه آید به گفتار؟
تو خوش خفته به خواب صبحگاهیمنم بیچاره در عشق تو بیدار
گرم بر باد غم چون خاک بردادمنم از جان و دل او را خریدار
جواز بار هجرانت ز جانمبه لطف خویشتن ای دوست بردار
من از جان و جهان و شادکامیشدم بی وصل تو از جمله بیزار