شمارهٔ ۷۳
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اخت۷ بیت
در این زمانهٔ دون نیست حق دید و شناختولی چه چاره توان، با زمانه باید ساخت
درین زمانهٔ بیگانه خوی میبینمهر آشنا که مرا دید خود مرا نشناخت
ز شمع روی تو چون نیست ممکنم دوریضرورتست چو پروانه جان و سر درباخت
بیا دو دیدهٔ من، کز غم تو مردم چشمز درد روز فراقت سپر در آب انداخت
چو بلبل از غم رویش بسی فغان کردمگل از لطافت رویش به ما نمیپرداخت
کجاست نقد وصالش بگو به فریادمبرس که آتش عشق تو قلب ما بگداخت
چه کردهام به جهان خود گناه بختم چیستچرا ز چشم عنایت به یک رهم انداخت