شمارهٔ ۷۲
دل رفت از بر من و زلفش مقام ساختچون موم از آتش رخ او بین که چون گداخت
نرّاد ده هزار درین عرصه که منمدیدی که عشق روی تو با من چه مهره باخت
مسکین دل ضعیف من اندر پناه تستنشناخت هیچکس ز جهان چون تو را شناخت
گفتم سفر کنم ز دیارت ز دست عشقخیل خیال تو به سر من دو اسبه تاخت
گویند لطف آن صنمم بی نهایتستهرگز شبی ز وصل من خسته را شناخت؟
گفتم هوای عشق بلندست چون کنممرغ دلم برفت و در آن زلف خانه ساخت
تا عشق تو شناخت دل من در این جهانگشتم به چشم خلق جهان باز ناشناخت