گنج

شمارهٔ ۷۱

چو در فراق تو یک دم نمی‌توانم ساختبگو که نرد هوس با تو چون توانم باخت
فراق روی تو ما را چنان نزار فکندکه هر که دید مرا از خیال وانشناخت
ببرد از من بیچاره صبر و هوش رُخشنهان شد از من مسکین ببین چه حیلت ساخت
هنوز بر، ز وصالش نخورده بود دلمکه سنگ تفرقه ایام در میان انداخت
چنان زمانه به بدقهریش قرار گرفتکه از میانه برانداخت حق دید و شناخت
دلم تصور آن کرد کز تو برگردددو اسبه خیل خیال تو بر سر ما تاخت
گذر به باغ جهان دوش کردم و دیدمکه با وجود قدش سرو سر نمی‌افراخت