شمارهٔ ۷۰
بگویمت سخنی ای نگار چون بالاتبه راستی و درستی که نیست کس همتات
نرست سرو چو قدّ تو راست در بستانگلی ندید کسی چون رخ جهان آرات
اگر کنی گذری در چمن گل رنگینفتد ز دست و سهی سرو سر نهد در پات
منم به کوی فراقت نشسته با غم و دردتویی به عالم عشق کسی دگر، هیهات
هنوز با همه جور تو در تکاپویمکه کی رسم به وصال جمال روح افزات
ز مکر دشمن بدگو مباش ایمن از آنکچگونه ترک کند آنچه باشدش در ذات
به اعتقاد توان برد کار خویش از پیشتو زهدِ خشک مَوَرز و بنه ز سر طامات
فرس به عرصه چنان راند و فرزبندی کردرخی نهاد شه عشق و شد جهان شهمات
برفتی و بزدی آتشی به جان جهاندلت نکرد ترحّم نبود شرم از مات