گنج

شمارهٔ ۷۴

مرا به دولت وصل تو گر رساند بختزهی سعادت و اقبال و این تواند بخت
اگر کنی نظری سوی بنده از سر لطفبه تخت شادی و کام دلم نشاند بخت
به راه بادیهٔ شوق می‌دهم جانیمگر زلال وصالم به لب چکاند بخت
مریض درد غم عشق را عجب نبودکه شربتی ز وصال تواَش چشاند بخت
جز آن مباد که با بخت همنشین باشممباد آنکه به من دست برفشاند بخت
ز سرزنش شده‌ام پایمال هجر مگرمرا ز دست فراق تو وارهاند بخت
به جان رسد دل بیچاره از جفای جهاناگر نه دادِ جهان از جهان ستاند بخت