شمارهٔ ۷۱۷
عاقبت درد من خسته به پایان نرسیدسر سرگشتهام از وصل به سامان نرسید
پایمال شب هجران شده چون مور ضعیفشمّهای قصهٔ دردم به سلیمان نرسید
دردم از حد شد و جز ناله ندارم همدمکه بگویم دمکی درد به درمان نرسید
روز وصل تو نشد روزی آن خسته جگرشب هجران تو ای دوست به پایان نرسید
در فراق رخ زیبای تو ای جان جهانچه کنم دست دلم جز به گریبان نرسید
جان بدادم به غم عشق مپندار چنیندولت وصل تو ای جان به من آسان نرسید
در وفای تو دل از دست بدادم جاناعهد بستی تو بسی لیک به پیمان نرسید