شمارهٔ ۷۱۶
شکر یزدان که مرا مژده جانان برسیدعاقبت درد مرا نوبت درمان برسید
ای تن آسوده ز غم باش که جان باز آمدو ای دل از غصّه بپرداز که جانان برسید
رنج درویش علی رغم رقیبان بگذشتیوسف مصر نکویی سوی کنعان برسید
هم نشد سعی من خسته مسکین ضایعنالهٔ مور به درگاه سلیمان برسید
رفته بود از غم هجرت سر و سامان بر بادسر به راه آمد و تن باز به سامان برسید
نکند جهد سکندر پس از این سود که خضربی توقّف به لب چشمه حیوان برسید
گفتی از دست بده جان و جهان از غم ماهم در آن لحظه بدادیم که فرمان برسید