گنج

شمارهٔ ۷۱۵

قافیه: انرسید۷ بیت
از دست هجر تو دل تنگم به جان رسیدبس تیر غم که بر دل و جان جهان رسید
من ناتوان و بی دل و تو پادشاه حسنواجب بود به غور دل ناتوان رسید
بار دگر به دولت وصلت اگر رسمگویم غم فراق ولی کی توان رسید
فریاد من برس که ز دست فراق توفریادم از زمین همه بر آسمان رسید
چندان ز هجر روی تو آبم ز چشم رفتکز فرق ما گذشت و سر فرقدان رسید
تیغ جفای خلق و خدنگ فراق تواز دل گذشت مطلق و بر استخوان رسید
دل بیش از این تحمّل هجران نمی‌کنمجان جهان ز دست فراقت به جان رسید