شمارهٔ ۷۱۸
دل به درد آمد و از دوست به درمان نرسیدعهد بشکست دلارام و به پیمان نرسید
جان رسیدم به لب ای نور دو چشمم دانیعمر بگذشت و شب هجر به پایان نرسید
گشته پامال فراق رخ یارم چه کنمقصهٔ غصهٔ موری به سلیمان نرسید
من بعید از رخ تو گشتم و در عید رختچه توان کرد که این لاشه به قربان نرسید
دل پُر درد ضعیفم به تمنای رُختجان بداد از غم و یک لحظه به جانان نرسید
نالهها در شب دیجور زنم در غم اوشمع جمعم ز چه رو سوی گلستان نرسید
من جهان و دل و جان در سر کارش کردمدولت وصل تو جانا به من آسان نرسید