شمارهٔ ۷۱۲
نصیب دشمنم بادا چنین عیدنپندارم چنین عیدی که کس دید
دلش هرگز ز روی مهربانیبر این بیچارهٔ مسکین نبخشید
نپرسید از من رنجور مهجورمگر مسکین عیادت هم نیرزید
به جانان گفتم ای جانم فدایتبه جان و دل از این معنی برنجید
به زلفش گفتم ای عنبر غلامتچو ماری بر خود از غیرت بپیچید
بر اسباب جهان دل شد مخیربجز مهر جمالت هیچ نگزید
طبیب ما چنان نامهربان بودکه از بیمار خود هرگز نپرسید