گنج

شمارهٔ ۷۰۴

اگر نقاب بت من ز چهره بگشایدبسا دلی که به شوخی به غمزه برباید
ز لوح خاطر من یاد دوست نتوان بردولی اگر بکند یاد ما دمی شاید
دلا به گردش و دور زمانه باید ساختنه آنچنان که بباید چنان که می‌آید
صبا بیار ز زلف نگار ما بوییکه تا دماغ دل من از آن بیاساید
بدان نگار جفاجوی ما بگو تا کیفراق خون دلم را ز دیده پالاید
چرا به خون من خسته دل کمر بسته‌ستنیرزد آنکه دو دستش به خون بیالاید
هلال طاق دو ابروی او عظیم خوشستچه حاجتست که آن را به وسمه آراید