شمارهٔ ۷۰۲
عقل با عشق برنمیآیدشب هجران به سر نمیآید
گریه چشم ما و آه سحرچه کنم کارگر نمیآید
با وجود رخ نگار مرادر نظر ماه و خَور نمیآید
قامت یار سرو آزادستهیچگونه به بر نمیآید
دست امّید ما به سرو قدتاز چه رو در کمر نمیآید
چه سبب سرو قامتش یاربسوی ما در گذر نمیآید
در فراق رخت مرا جز اشکهیچ دُر در نظر نمیآید
دلبر از من کناره میطلبدبه میان نیک درنمیآید
به خیالم بجز جمال رختهیچ صورت دگر نمیآید
جز صبا نیست پیک ما به جهاندیر شد تا خبر نمیآید
از دل خسته بس سلام و پیاممیفرستم مگر نمیآید
جز جمال جهان فروز تواَمدر خیال بشر نمیآید
چه توان کرد کان نگار شبیاز در وصل درنمیآید
در جهان بین که نسل آدم راچه قضاها به سر نمیآید