گنج

شمارهٔ ۷۰۱

درخت وصل آن دلبر مگر در بر نمی‌آیدکه کام جان من هرگز ز لعلش برنمی‌آید
به سرو قامتش گفتم چرا نایی برم گفتامنم سرو سهی لیکن قدم در برنمی‌آید
من بیچاره از یادت نباشم یک زمان خالیتو را خود یاد من هرگز به خاطر درنمی‌آید
من مفلس نه زر دارم نه زور اما کنم زاریولی وجهی‌ست عشق او که بی‌زر برنمی‌آید
دلم بگرفت بی‌رویت به وصلم یک زمان بنوازکه بی‌روی تواَم یک دم دمی خوش برنمی‌آید
دو چشم مست خونریزت به ناوک دیدهٔ جان دوختببین در غمزه‌ات جانا گرت باور نمی‌آید
به یاد لعل شیرینت به جان تو که خسرو راهمه عمرش دمی یاد از لب شکّر نمی‌آید
به دل گفتم که ترکش کن که یاری سست‌ پیمانستولی شخص ضعیفم از پس دل برنمی‌آید
چرا آخر به وصل او نگشتم در جهان واصلبه پایان شب هجرش اگر با سر نمی‌آید