شمارهٔ ۷۰۰
بجز خیال تواَم در نظر نمیآیددمیم بیرخ جانان به سر نمیآید
منم به خاک رهش معتکف به امّیدشولیک سرو روان در گذر نمیآید
پریصفت ز دو چشمم نهان شده عمریستاز آن جهت ز نگارم خبر نمیآید
ز درد عشق تو بیمار گشتهام جانابجز خیال تواَم کس به سر نمیآید
به لعل آن لب شیرین چنان شوم مشتاقکه هیچ یاد مرا از شکر نمیآید
بجز نهال قد و قامتت که بس زیباستعزیز من به خیال بشر نمیآید
بهشت بیرخ خوبت کجا برم تو بگوبه جان تو که به یادم دگر نمیآید
به بوستان وصالت چو آب دیده دهمچرا درخت امیدم به بر نمیآید
ز انتظار تو جانش به لب رسید جهانصبا تو راست بگو یار اگر نمیآید