شمارهٔ ۶۹۷
نگار من ز منش گرچه عار میآیدمرا به عشق رخش افتخار میآید
چگونه شرح توان داد از غم هجرانچه جورها به من از روزگار میآید
امید بود مرا کز دلم غمی ببردبسی غمم به دل از غمگسار میآید
بیا که در غم هجر تو جان شیرینمبه لب مرا ز غم انتظار میآید
بسی دلست به فتراک شوق بربستهمگر که دلبر ما از شکار میآید
... که از پیش او حذر اولیستدلا که آن بت چابکسوار میآید
به دست باش دلا امشب از سر یاریکه بویی از سر زلف نگار میآید
اگر جهان همه گلزار میشود باریبه دست دل ز فراق تو خار میآید
اگر، نه عشق تو باشد مرا چه نام نهندجهان ز نام تو با اعتبار میآید